فارسی   English   عربي    
اخبارویژه

به مناسبت روز جهانی ماما: یادبود «شیما غالبی» ماما بیمارستان مادر و کودک شوشتری شیراز

انجمن دفاع از قربانیان تروریسم - به مناسبت روز جهانی ماما، سایت دانشگاه علوم پزشکی شیراز گزارشی در یادبود شهید «شیما غالبی» ماما بیمارستان مادر و کودک شوشتری شیراز منتشر نمود.

 

 

در این گزارش می خوانیم،

روایت نجمه‌السادات زارع مویدی همکار شهید شیما غالبی:

نامش، شیما غالبی بود؛ اما در راهروهای بیمارستان مادر و کودک شوشتری، همه به او می‌گفتند «غالبیِ مهربان».

هرکس می‌خواست اسمش را بگوید، می‌گفت همان خانم مهربونه… همان که وقتی می‌خندد.

میان صدای تپ تپ دستگاه‌ها و رفت‌وآمد در راهروی بیمارستان، هر وقت دستش چند لحظه آزاد می‌شد، کتاب «مناجات با خدا» را برمی‌داشت؛ آهسته می‌خواند و زیر لب ذکر می‌گفت که آدم دلش می‌خواست کنارش بنشیند و گوش بسپارد.

آن روز در ایستگاه پرستاری، من کنارش نشسته بودم.  همراهِ بیماری پنج‌بار پشتِ هم سراغش آمد.

هر بار با همان لبخند بلند می شد و می گفت: «جانم، عزیز دل، بفرمایید»

با خنده به او گفتم: «شیما، چطور این‌قدر صبوری؟ این بیمار نمیزاره یکم بشینی!»

لبخند زد و گفت: «آبجی، عیب نداره… کارِ بیمار باید راه بیفته.»

و همان روز، دو ساعت دیرتر به خانه رفت، گزارش های پرونده اش مانده بود. از این روزها زیاد داشت.   روزهایی که با مهربانی‌اش آفتاب می‌شد. با بیمار و همراه، همیشه «با احترام» سخن می‌گفت.  اگر کسی ده‌بار هم سوال می پرسید، خسته نمی‌شد.

گاهی من به شوخی می‌گفتم: «شیما، خیلی خودتو تحویل می‌گیریا! چرا روی وسایلت نوشتی «غالبی مهربان ؟» لبخند زد و گفت: «مگه مهربان نیستم؟ اینو می‌نویسم که یادم نره… که مهربان بودن باید در دلم نهادینه بشه.»

واقعاً هم  مهربان بود. حتی وقتی بدی می‌دید، می‌بخشید.

یک‌بار به او گفتم: «من سخت می‌تونم بدی رو فراموش کنم؛ تو چطور این‌قدر گذشت داری؟»

جواب داد: «آبجی‌جون، به هدف فکر کن. این دنیا ارزش نداره؛ هدف ما چیز دیگه‌س. وقتی حقیقت زندگی رو بدونی، زود می‌بخشی؛ آرامش میاد تو وجودت.»

و شیما آرام بود… آرامِ آرام. اما وقتی رفت، طوفان به پا شد. روزهای سخت جنگ که خبرها مثل تیغ روی اعصاب راه می‌رفت….  به او گفتم: «شیما، من خیلی استرس دارم. مدام خبر می‌بینم و به بچه‌ها هم استرس می‌دم.»

لبخند زد: «آبجی، نکن. خبر کمتر ببین؛ با بچه‌هات بازی کن. فقط ذکر خدا بگو و شکرگزاری کن. هرچی قسمت‌مونه پیش میاد.»

انگار در دلِ ترس، دریچه‌ای از اطمینان باز می‌کرد. مادر بود و اهل مطالعه.  برای پسرش کتاب‌های تربیت فرزند می‌خواند.  می‌خواست نوزاد را از شیر بگیرد، می‌گفت: «باید کتاب بخونم تا یاد بگیرم جوری از شیر بگیرمش که آسیب نبینه.»

اما زندگی همیشه مطابق دل نمی‌چرخد…  و پسرش سخت و بد از شیر گرفته شد.  همان روزها که رنج مادر بودن را با لبخند می‌پوشاند، سرِ کارش هم مراقب همه چیز بود.  یک روز به بیمار قول داده بود نام دارویی را بگوید؛ فراموشش شده بود و شیفتش تمام.  از خانه تماس گرفت: «آبجی، من فراموش کردم. تا بیمار مرخص نشده، اسم دارو رو بهش بده… من قول دادم.»

این‌طور بود؛ قول که می‌داد، جان می‌گذاشت. هر بار شیفتش تمام می‌شد و من بر بالین بیماران می‌رفتم، می‌گفتم: «پرستار قبلی‌تون کی بوده؟.»

می‌گفتند: «اسمش یادمون نیست… همون خانم مهربونه.!»  و ما همه می‌فهمیدیم از چه کسی حرف می‌زنند.

آن روز که حالا در خاطرم مثل تصویری قاب شده کنارش نشستم و از خستگی‌ها گفتم.

گفت: «آبجی، ما امانت‌داریم؛ آدم‌های نیمه‌شب و نیمه‌جان، بچه‌هایی که تازه چشم به دنیا گشوده اند. اگر بهشون گرمی ندیم، دنیا براشون سرد می‌شه.»

بعد رفت اتاق کناری، صدای گریه نوزادی آمد و بعد صدای او که نرم می‌گفت: «سلام قشنگم… خوش اومدی.»

شیما شبیه هیچ‌کس نبود؛ روحی سبک داشت که ما و همکاران لرزش لطیفش را حس می‌کردیم.  وقتی می‌گذشت، انگار نسیمی می‌وزید. وقتی می‌خندید، انگار آسمان نزدیک می‌شد.

و حالا که رفته….

شهیدِ راهِ انسانیت…

سکوتی مانده که هر گوشه‌اش با «غالبی مهربان» پر می‌شود.

شهید شیما غالبی 25 اسفند1404 در مسیر بیمارستان مادر و کودک شوشتری برای رفتن به شیفت بیمارستان، بر اثر ترکش انفجار موشک آمریکائی صهیونیستی به شهادت رسید.

 

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا