فارسی   English   عربي    
اخبارویژهیک حادثه-یک قربانی

روایت یک قربانی؛ زهرا صالحی

انجمن دفاع از قربانیان تروریسم - متن زیر روایتی داستانی است از حیات زهرا صالحی، از قربانیان تروریسم منافقین.

 

به نام خدا

 

 

روایت قربانی ترور

زهرا صالحی

تهران همیشه شلوغ بود، اما شدت این شلوغی در ساعات مختلف تفاوت داشت. مثلاً شب‌ها شلوغی تهران آرام‌تر بود و صبح‌ها پرشتاب و پرتردد. اما ساعت هشت و نیم صبح بیست‌وهشتم مردادماه سال ۱۳۶۵، ناگهان سرعت زمان کند شد؛ تا تلخ‌ترین ثانیه‌های میدان فردوسی با درد و رنج فراوان رقم بخورد.

دختر جوان تازه برای خود شغلی پیدا کرده بود. برای رسیدن به یک موقعیت مناسب و آبرومند، سال‌ها سختی کشید، درس خواند، تحصیل کرد و توانست از تمامی آزمون‌های مربوطه سربلند بیرون بیاید. او سعی میکرد کار کند تا هزینه های زندگی خود را تامین کند تا باری بر دوش خانواده نباشد و از سوی دیگر بتواند خود را برای کنکور آماده کند. با خودش فکر می‌کرد حالا می‌تواند سال‌ها تلاش و تحصیل را با خدمت به مردم و کسب درآمد حلال جبران کند. برای آینده‌اش برنامه داشت؛ تحصیلاتش را تکمیل کند، روزی خانواده تشکیل دهد، فرزندانش را در آغوش بگیرد و زندگی آرامی برای خود بسازد. او دختری با نشاط و پر از امید بود.

آن روز صبح، زود از خواب بیدار شد. باید کم‌کم عادت می‌کرد هر روز زود بیدار شود، صبحانه بخورد و خودش را برای رفتن به محل کار آماده کند. این برایش ناراحت‌کننده نبود، چون احساس مفید بودن را در خون و پوستش حس می‌کرد.

به کسی نگفته بود سر کار رفته؛ شاید می‌خواست مطمئن شود جای پایش را در آنجا محکم کرده، تا بعد با افتخار به همه بگوید که حاصل سال‌ها تحصیلش را با یک شغل خوب پاسخ داده است. هر روز این فکرهای خوب به ذهنش می‌رسید. برای آینده‌اش برنامه‌ریزی می‌کرد. او مثل همیشه می‌خواست نظم همیشگی‌اش را حفظ کند، بی‌آنکه بداند در این دنیا کسانی هستند که می‌توانند آرزوهای دیگران را نابود کنند.

صبح بیست‌وهشتم مرداد، لباسش را پوشید، کفش‌هایش را به پا کرد و با امید به خدا از خانه بیرون رفت. محل کارش بانک بود و باید از مسیر میدان فردوسی به آنجا می‌رسید. جاده‌ها مثل همیشه شلوغ بودند و ماشین‌ها با سرعت افراد را به محل کارشان می‌رساندند. قدم‌هایش را تندتر کرد تا به موقع برسد. ثانیه‌های صبح خیلی سریع می‌گذرند؛ اگر دیر بجنبی، زمان کم می‌آوری و دیر می‌رسی.

او هم مثل همه مردم، تندتند خیابان‌ها را طی می‌کرد. ساختمان‌های کنار خیابان را نگاه می‌کرد. هوا هنوز گرم نشده بود، اما خورشید کم‌کم نورش را به زمین می‌رساند. از سمت میدان فردوسی به خیابان سمیه می‌رفت، در حالی‌که خیلی‌ها در جهت مخالف حرکت می‌کردند. آدم‌ها وقتی عجله دارند، بدون اینکه چشم در چشم شوند، از کنار هم رد می‌شوند و تو هیچ‌وقت نمی‌دانی چه کسی از کنارت گذشته. اما گاهی اتفاقی می‌افتد که سرنوشت تو با افرادی غریبه یکی می شود.

خانم صالحی خواست مسیر حرکتش را تغییر دهد و از عرض خیابان عبور کند. خورشید همچنان بالا می‌آمد و نور و سایه‌اش با هم بازی می‌کردند. ناگهان صدای مهیبی برخاست. روز روشن تاریک شد. صدای شکستن شیشه‌ها و خرد شدن آن‌ها به گوش رسید. همه‌جا پر از دود و سیاهی شد. خاک زیادی بلند شده بود و نور خورشید دیگر نمی‌توانست خودش را به زمین برساند. فقط سیاهی بود. بوی دود و خون به مشام می‌رسید. جیغ و داد و ناله‌ها در گوش بود، اما صدای سوت عجیبی نیز در گوش می‌پیچید. تا چند لحظه قبل همه‌چیز سریع می‌گذشت، اما ناگهان زمان کند شد. دیگر هر ثانیه هزار سال طول می‌کشید.

هوای اطراف غبارآلود و تیره شده بود. چشم‌ها جایی را نمی‌دیدند و فقط صداهای درهم، جیغ و ناله به گوش می‌رسید. انفجار مهیبی زمان را متوقف کرد. دود همه‌جا را گرفته بود و چشم، چشم را نمی‌دید. خیلی‌ها به سمت کسانی که روی زمین افتاده بودند دویدند تا کمکشان کنند.

خانم زهرا صالحی، دختر ۲۰ ساله، درد شدیدی در دست راستش احساس می‌کرد، اما نمی‌توانست حرکتی در آن حس کند. وقتی به دستش نگاه کرد، بدنش یخ زد. دست راستش آویزان بود و فقط با تکه‌ای گوشت به بدنش متصل مانده بود. شوک انفجار آن‌قدر شدید بود که نمی‌دانست چه باید بکند.

مردم که تازه از شوک ناشی از صدای انفجار بیرون آمده بودند، ناگهان با شوک بدتری مواجه شدند. آدم‌هایی که در خیابان افتاده بودند، بدن‌هایی که به‌شدت آسیب دیده بودند، اعضایی که جدا شده بودند. مردم، با وجود ترس، تلاش می‌کردند مجروحان را نجات دهند. در آن غوغا و فریاد، هر کسی سعی می‌کرد به داد کسی برسد. 16 نفر در این انفجار شهید شدند و تعداد زیادی نیز مجروح گردیدند.

گروهک منفور منافقین در عملیات‌های کور خود، به این فکر می‌کردند که با آسیب رساندن به مردم بی‌گناه، می‌توانند ترس را در دل جامعه گسترش دهند. اگر تهران بترسد، کل ایران می‌ترسد. برای همین، بدون هیچ انسانیت و رحمی، بمبی را در کنار خیابان جاسازی کرده بودند که باعث انفجار بزرگی در نزدیکی میدان فردوسی شد؛ طوری که تا ۳۰۰ متر، هر شیشه‌ای فرو ریخت و آسیب های فراوانی به مکان های اطراف وارد آمد.

خانم صالحی را پس از آن‌که بیمارستان حضرت زینب(س) نتوانست پذیرش کند، به بیمارستان شهید مصطفی خمینی منتقل کردند. او بی‌هوش شده بود. زمانی به هوش آمد که روی تخت بیمارستان بود و پزشکان در حال رسیدگی به حالش بودند. درد آن‌قدر شدید بود که نای حرف زدن نداشت، اما زمزمه‌ی پزشکان برای تصمیم‌گیری، دردناک‌تر بود.

دستش سیاه شده بود و حفظ آن ممکن بود به قلب و کلیه‌ها آسیب بزند. اما او دختر جوانی بود و قطع شدن دست می‌توانست تمام رؤیاهایش را برای یک زندگی ساده و آرام نابود کند. با این حال، اگر دست قطع نمی‌شد، ممکن بود آسیب جدی‌تری به اعضای حیاتی بدنش وارد شود. در نهایت، مجبور شد بین زنده ماندن و آرزوهایش یکی را انتخاب کند.

این درد برای آن دختر کوچک خانواده و مادرش بیش از همه قابل لمس بود. دردی که خودش هیچ دخالتی در به‌وجود آمدنش نداشت. زندگی‌ای که خدا به او هدیه داده بود، با دستان بی‌رحم و قلب بی‌خدا منافقین، به درد و رنج آغشته شد.

گروهک منافقین نه‌تنها به ملت ایران خیانت کردند، بلکه به آرزوهای جوانان آن‌ها نیز خیانت ورزیدند. رؤیای بسیاری از جوانان فدای زیاده‌خواهی و پوچی مشتی افراد پوسیده با افکار فاسد شد. آن‌ها همچنان به مسیر تباهی و نابودی مردم این سرزمین ادامه می‌دهند—تا روزی که به جهنم واقعی اعمال خود بپیوندند.

 

پایان

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا