فارسی   English   عربي    
اخبارویژهیک حادثه-یک قربانی

روایت یک قربانی : دختر روستایی به نام پروانه چتانی

انجمن دفاع از قربانیان تروریسم - متن زیر روایتی داستانی از روزهای آخر حیات شهید پروانه چتانی است که به دست تروریست های دموکرات در غرب کشور به شهادت رسیده است.

 

 

دختر روستا

 

 شهید پروانه چتانی

18 ساله

تاریخ شهادت   1 خرداد 1359 روستای تایلر

 

 

زندگی در روستا آرام‌تر از آن چیزی است که بتوان تصور کرد و سخت‌تر از آن‌که بتوان تجربه‌اش کرد. سکوتی آرامش‌بخش بر صبح‌های روستا حاکم است؛ سکوتی که با صدای حیوانات و احشام، در میان سوسوی نور خورشید که از لابه‌لای شاخه‌های بلند درختان و تپه‌های اطراف روستا می‌تابد، نوید آغاز یک روز پرکار را می‌دهد.

مردم روستا معمولاً پیش از طلوع خورشید دست‌به‌کار می‌شوند و کار روزانه را آغاز می‌کنند. درِ آغل‌ها باز می‌شود و دام و طیور برای تغذیه و چرا به بیرون آورده می‌شوند. در کنار آن، مزرعه باید سر و سامان داده شود و فرزندان کشاورزان نیز، در کنار پدر و مادر، همواره پای ثابت کار هستند؛ آن‌چنان‌که هم درس می‌خوانند و هم فعالیت‌های کاری روستا را می‌آموزند. آن‌ها می‌دانند پدر و مادر به‌تنهایی توان انجام همه کارها را ندارند و برای لقمه نانی که می‌خورند، باید بیش از دیگران تلاش کنند.

در این میان، فرزندان روستا ـ چه پسر و چه دختر ـ دوشادوش پدر و مادر، کمک‌حال خانواده‌اند. این زندگی سخت‌تر از آن است که یک کودک شهری بتواند آن را تجربه کند؛ اما شاید ارزشش را داشته باشد به‌خاطر آن هوای خوش و آن سکوتِ بدون غرش ماشین‌ها، بوق‌ها و دود شهر.

شاید گاهی صدای تراکتوری از دور به گوش برسد، اما آن هم نشانه روزی سخت برای کار، آماده‌سازی زمین برای کشاورزی و کشت دوباره است.

حتی کودکان خردسال روستا نیز وظایفی بر عهده دارند و در کنار درس و مدرسه، همیشه پای کار روستا هستند. باز کردن درِ طویله‌ها و مراقبت از دام و طیور، یا غذا دادن به آن‌ها، اغلب بر عهده خردسالان است. پدران نیز بسیار زود، صبحگاهان، به مزارع می‌روند و کار کِشت را آغاز می‌کنند یا به امور دامداری می‌پردازند. در روستا هر کسی وظیفه‌ای دارد و بدون آن‌که جایی ثبت شود یا کسی آن را ببیند، وظایف خود را انجام می‌دهد؛ وظایفی که در نهایت برای تأمین معاش خانواده ضروری است.

شهید پروانه چتانی، دختری از روستای تایلر از توابع سنندج بود. او در زمستان سال ۱۳۴۱ و در واپسین ماه سال، چشم به جهان گشود. تنها دختر خانواده بود و با آمدنش روح و جانی تازه به خانه بخشید و مونس مادر شد. داشتن دختر در خانه‌ای روستایی، یعنی داشتن مادری دیگر؛ دختر، روح خانه است، جان خانه است، انرژی و زیبایی خانه است.

پروانه در کنار خانواده روستایی خود، طعم زندگی شیرین را با وجود تمام سختی‌ها و مشکلات تجربه می‌کرد. او دختری جوان بود که فارغ از قیل‌وقال دنیا و بی‌خبر از طمع انسان‌ها، در روستایی زیبا و در کنار خانواده‌اش از زیبایی‌های زندگی لذت می‌برد. با وجود همه مشقت‌های زندگی روستایی، دلشاد بود و به پدر و مادرش در مزرعه کمک می‌کرد. در کاشت، داشت و برداشت محصولات، همپای آنان تلاش می‌کرد و در کنارشان به پدر در نگهداری دام و طیور یاری می‌رساند و باری از دوش خانواده برمی‌داشت.

زندگی دختران روستا سرشار از تلاش و کوشش برای آموختن شیوه اداره یک خانواده است. آن‌ها از کودکی می‌آموزند که مادرانی قوی و همسرانی توانمند برای محیط روستایی خود باشند. پروانه نیز از این قاعده مستثنا نبود و با وجود سن کم، دختری توانمند و ستون خانواده به‌شمار می‌رفت.

مدتی بود که در روستا اتفاقات عجیبی رخ می‌داد. عناصر ضدانقلاب  مانند كومله و دموکرات، برای ایجاد آشوب و آسیب‌زدن به مردم، به روستاها حمله می‌کردند و باعث درگیری و مشکلات فراوان برای مردم عادی می‌شدند. این حوادث اگرچه هرگز عادی نبود، اما در آن برهه زمانی بارها رخ می‌داد. عناصر ضدانقلاب تلاش می‌کردند با ایجاد ناامنی، حضور خود را به نمایش بگذارند و فضا را علیه حکومت جلوه دهند. این آشوب‌ها گاه‌به‌گاه به حوادث تلخی می‌انجامید که قربانیان اصلی آن، مردم بی‌گناهی بودند که تنها آرزویشان سامان‌دادن به زندگی فرزندانشان و آوردن نان حلال بر سفره خانواده بود.

اول خرداد ۱۳۵۹، روستای تایلر شاهد یکی از همین درگیری‌های مسلحانه شد. عده‌ای از عناصر ضدانقلاب وابسته به گروه تروریستی دموکرات با اسلحه به روستا هجوم آوردند و با اهالی درگیر شدند. در این میان، پروانه که بی‌خبر از همه‌جا از خانه بیرون آمده و برای انجام کاری به بیرون رفته بود، ناگهان خود را در میانه یک درگیری مسلحانه یافت؛ بی‌دفاع و ناآگاه از آن‌که چه باید بکند، در برابر سلاح دشمنان این ملت قرار گرفت. او که هیچ ذهنیتی از این ماجراها نداشت، با صدای سرسام‌آور شلیک گلوله‌ها، رویاهای شیرینش فروریخت و درد گلوله‌ای داغ و سربی بر بدنش نشست.

سرنوشت او، همچون بسیاری دیگر از بی‌گناهان که طعم طمع و زیاده‌خواهی انسان‌های اهریمنی را چشیده بودند، ناگهان دگرگون شد. رویاهایش برای ساختن آینده‌ای زیبا، به دست دیگران درهم دریده شد و خون پاکش بر کوچه‌های کودکی‌اش در روستا بر زمین ریخت. او سال‌ها در همین کوچه‌ها با پاهای کودکانه‌اش دویده بود، رشد کرده و قامت کشیده بود. بازی‌های کودکانه و تلاش‌های روزانه‌اش در طول هجده سال زندگی، در همین آب‌وخاک شکل گرفته بود؛ اما ناگهان خود بخشی از همین خاک شد و خونش رد پای قدم‌هایش را برای همیشه در خاطره روستا ثبت کرد.

مردم روستا پیکر پاک او را در گلزار شهدای روستای تایلر به خاک سپردند و از آن پس، نوای حضور دختری جوان در میان مشتی خاک از روستا، نگهبان این سرزمین شد. او قربانی خشونت کورِ عده‌ای سنگدل شد که بی‌هیچ حقی، جان انسانهای بیگناه را از آنها روبودند و بیهوده نام انسان را بر خود نهاده بودند؛ کسانی که حتی به این نیندیشیدند هر انسان حق حیات و زندگی دارد. آنان با تفکرات پوچ خود، دردی عمیق بر خانواده‌ای تحمیل کردند، جانی را به هدر دادند و پدر و مادری را از داشتن فرزند دلبندشان محروم ساختند. آنها در جهانی دیگر، باید پاسخگوی خون‌های بی‌شماری باشند که به ناحق بر زمین ریخته‌اند.

یاد و خاطره انسان‌های بی‌گناهی که در این سرزمین به خاک خفته‌اند و خون پاکشان در کوچه‌ها و خیابان‌ها به ناحق ریخته شده است، هرگز از ذهن و خاطر مردم پاک نخواهد شد. پروانه از میان مردم روستا پر کشید و شاید هر بهار، با دسته‌ای پروانه‌های رها، در میان گل‌های روستا، از دور نظاره‌گر خاطرات کودکی خویش باشد.

 

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا